وزنِ یک امضا
گاهی با خود میاندیشم که اگر روزی همه پروندههای مالیاتی از میان بروند، از سالهای خدمت ما چه باقی خواهد ماند؟ نه پوشهای، نه گزارشی و نه عددی که روزی برای آن ساعتها وقت صرف کردهایم. آنچه میماند تنها ردِ تصمیمهایی است که گرفتهایم؛ ردِ انصاف یا شتاب، ردِ دقت یا غفلت و ردِ اعتمادی که یا ساختهایم یا از میان بردهایم.
سیزده سال است که زندگی حرفهایام در میان ستونهای اعداد گذشته است؛ اعدادی که در نگاه نخست، بیجان و خاموش به نظر میرسند. اما تجربه به من آموخته است که هیچ عددی بیداستان نیست. پشت هر اظهارنامه انسانی ایستاده که سالها برای ساختن کسبوکارش تلاش کرده است؛ خانوادهای که معاشش به همان فعالیت گرهخورده، کارگری که چشم به تداوم آن دوخته و آیندهای که با هر تصمیم اقتصادی شکل دیگری به خود میگیرد.
از بیرون حسابرس مالیاتی را با قانون میشناسند؛ با مواد، تبصرهها و بخشنامهها. اما آنچه در هیچ قانونی نوشته نشده سنگینترین بخش این مسئولیت است؛ اینکه بدانی هر امضا میتواند آرامش یا نگرانی بیافریند، امید را تقویت کند یا بیاعتمادی را عمیقتر سازد. قانون به ما اختیار میدهد اما این وجدان حرفهای است که به اختیار، معنا میبخشد.
سالهای نخست خدمت میکوشیدم هیچ عددی از چشمم پنهان نماند. امروز همچنان به همان دقت باور دارم؛ اما دریافتهام که گاه مهمتر از دیدن عددها دیدن انسانهاست. مودی پیش از آنکه یک پرونده باشد، یک شهروند است؛ کسی که انتظار دارد شنیده شود، با او منصفانه رفتار شود و احساس کند عدالت تنها واژهای در متن قانون نیست بلکه در رفتار مجریان آن نیز جاری است.
ما در روزگاری زندگی میکنیم که هوش مصنوعی، تحلیل دادههای کلان و سامانههای هوشمند، چهره نظامهای مالیاتی را دگرگون کردهاند. این تحول فرصتی بزرگ برای افزایش دقت و شفافیت است؛ اما هیچ فناوری، هر اندازه پیشرفته، نمیتواند جایگزین فضیلتی شود که نامش «انصاف» است. الگوریتمها الگوها را کشف میکنند اما عدالت را انسان اجرا میکند. دادهها احتمال را نشان میدهند اما مسئولیت تصمیم، همچنان بر دوش انسان باقی میماند.
در طول این سالها، بارها دیدهام که یک توضیح محترمانه اثری عمیقتر از یک اخطار رسمی داشته است و یک گفتوگوی صادقانه گرهی را گشوده که ماهها مکاتبه نتوانسته بود باز کند. اعتماد با دستورالعمل ایجاد نمیشود؛ در رفتار روزانه ما شکل میگیرد. در نحوه شنیدن، در شیوه سخن گفتن، در صبری که برای بررسی دقیق به خرج میدهیم و در احترامی که حتی هنگام اختلاف نظر از یاد نمیبریم.
شاید رسالت ما تنها وصول مالیات نباشد. شاید ماموریت بزرگتر پاسداری از احساسی باشد که مردم آن را «عدالت» مینامند. زیرا جامعهای که به عدالت اعتماد کند، قانون را نه از بیم مجازات بلکه از سر باور میپذیرد. آن روز مالیات دیگر صرفاً یک تکلیف قانونی نیست؛ سهمی است که شهروند، آگاهانه در آبادانی سرزمین خود میپردازد.
هر بار که روز کاری به پایان میرسد و پروندهای بسته میشود از خود میپرسم: امروز چه چیزی بر جای گذاشتم؟ عددی در خزانه یا اعتمادی در دل یک انسان؟
امروز پاسخ این پرسش را روشنتر از همیشه میدانم. ارزشمندترین دستاورد یک حسابرس، مبلغ مالیاتی نیست که تشخیص داده یا وصول کرده است؛ بلکه اطمینانی است که در پایان رسیدگی در ذهن یک مودی باقی میماند؛ اطمینانی به اینکه قانون میتواند مقتدر باشد بیآنکه از انصاف فاصله بگیرد.
اگر روزی از من بپرسند حاصل سیزده سال حسابرسی چه بوده است از پروندههای بزرگ یا ارقام درشت سخن نخواهم گفت. خواهم گفت که عدالت، پیش از آنکه در کتاب قانون نوشته شود در منش کسانی زندگی میکند که قانون را اجرا میکنند و این میراثی است که نه زمان آن را فرسوده میکند و نه بایگانیها در خود پنهانش میسازند.
ارسال نظر